به گزارش جهانی پرس، ناصرجعفرزاده- درخت سیبی در باغ بود که فقط یک سیب سرخ روی شاخهاش داشت. گنجشکی کوچک و گرسنه آمد و گفت: – «چقدر گرسنهام...» درخت با مهربانی سیبش را رها کرد و گفت: – «بگیر، این تنها سیب من بود، ولی تو بیشتر از من بهش نیاز داری.» گنجشک با خوشحالی خورد و گفت: – «ممنونم، تو بهترین دوستی!» درخت با لبخند در باد تکان خورد... چون بخشیدن، دلش را گرم کرده بود.
گزارش تازه · اخبار روز
سیب و گنجشک
داستانی کوتاه از ناصرجعفرزاده را میخوانیم:

دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی منتشر نشده است.
دیدگاه شما
دیدگاه پس از بررسی تحریریه منتشر میشود. ایمیل شما عمومی نمایش داده نمیشود.