به گزارش جهانی پرس؛ ناصر جعفرزاده، این کتاب حاوی داستان کودکانه از جبهه و جنگ است . «...کارنامه ام را که گرفتم، یک سره تا خانه دویدم.مامان نگاهی به نمره هایم انداخت و با شادی فریاد کشید: -وای خدای من!باز هم شاگرد اول شدی؟ بی اختیار آهی کشیدم و گفتم: -بله،ولی چه فایده؟بابا که نیست تا... مامان،بغلم کرد،گونه هایم را بوسید و با لبخند گفت: -تا جایزه ات را بدهد،نه؟ سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم. مامان دست پشت شانه ام گذاشت و در حالی که مرا به طرف انباری می برد صدا زد: -فاطمه جان! فاطمه از داخل اتاق پاسخ داد: -بله مامان. -مامان جان کلید انباری را بیاور. -مامان کلید را داخل قفل انباری چرخاند و گفت: -خیال کردی بابات بدقوله...نه؟ در انباری که باز شد.کبوتری پر کشید و از شیشه ی شکسته بیرون رفت. مامان که از تعجب خشکش زده بود قاه قاه خندید و گفت: -وای خدا جان!چه جالب،پسرم بیا جایزه ات را نگاه کن! وارد انباری شدم.یک دوچرخه نو را دیدم...»